از هر کسی چه بپرسیم؟

[ad_1]

در میان تعریف‌هایی که از انسان خوانده‌ام و شنیده‌ام، دوست‌داشتنی‌ترین تعریف این بوده که انسان، موجودی پردازش‌گر است. اطلاعات را دریافت، پردازش،‌ ذخیره و بازیابی و منتقل می‌کند.

این نگرش، علاوه بر زیبایی ظاهری با چارچوب‌های علمی و دانسته‌های امروز انسان – از جمله آنچه در روانشناسی شناختی هم می‌گویند – همسویی و هم‌خوانیِ بالایی دارد.

به عبارتی، ما مجموعه‌ی متراکمی از اطلاعات هستیم. داده‌های اولیه را در بدو تولد در قالب ژنوم از والدین می‌گیریم و داده‌های ثانویه را به مرور از محیط می‌گیریم و در نهایت، اندوخته‌های خود را از طریق نگارش، تعامل، گفتگو و یا جفت‌گیری، به دیگران منتقل می‌‌کنیم و می‌میریم.

اینکه هر کس در این میان کدام راه‌ها را برگزیند، قطعاً یک انتخاب شخصی است و ممکن است انتخاب‌های من با انتخاب‌های تو و انتخاب‌های ما با انتخاب‌های دیگران، یکسان نباشد.

در اینجا ممکن است کسانی که انسان را مرکز عالم هستی می‌بینند، با خود بگویند که چنین تعریفی ممکن است ما را تا حد یک کامپیوتر پایین بیاورد.

این حرف، هم می‌تواند درست باشد و هم نادرست.

درست از این جهت که بسیاری از ما، صرفاً به انباری از اطلاعاتِ بی‌کارکرد و بی‌خاصیت تبدیل شده‌ایم و نواری هستیم که محفوظات خود را بارها و بارها برای هر گوش شنوایی که بیابیم، بازپخش می‌کنیم.

کسانی که به این سبک زندگی می‌کنند، باید بپذیرند که تفاوت چندانی با سیستم‌های دیجیتال پردازش اطلاعات ندارند و اگر هم در جنبه‌ای برتری دارند، به پس از مرگ‌شان باز می‌گردد، چون در مقایسه با کامپیوترها، زودتر تجزیه می‌شوند و طبیعت را سریع‌تر از وجود خود آسوده می‌کنند.

اما قاعدتاً ما می‌توانیم فراتر از ساخته‌های دست خود باشیم (لااقل امروز می‌توانیم. شاید چند سال یا چند دهه بعد دیگر چنین حرفی، جز ادعایی پوچ و خاک خورده نباشد).

به شرطی که با محیط خود، تعاملی هوشمندانه‌تر و بهینه‌تر داشته باشیم و در دریافت و پردازش و ذخیره و بازیابی اطلاعات، مدبرانه‌تر عمل کنیم.

قاعدتاً اینکه هوشمندانه‌تر یا بهینه‌تر یا مدبرانه‌تر چه معنایی می‌تواند داشته باشد، سوال ساده‌ای نیست و من ترجیح می‌دهم در اینجا با پذیرش اینکه این سه واژه، بدون توضیح بیشتر، هیچ معنایی ندارند از کنارشان عبور کنم.

آنچه اینجا می‌خواهم به آن بپردازم، گوشه‌ای از استعاره مفهومی انسان به عنوان پردازنده‌ی اطلاعات است.

درباره سه نوع سوال

پرسیدن، یکی از ویژگی‌ها و توانمندی‌های ارزشمند ما انسان‌هاست.

پرسیدن گاه می‌تواند به صورت کاملاً تصریحی باشد. من شما را می‌بینم و می‌پرسم: چه شد که الان این‌قدر خوشحال هستی؟ یا اینکه چرا دیگر لبخند بر لبانت نیست؟ یا چگونه ثروتمند شدی؟ یا چه شد که ثروتمند نشدی؟ یا چگونه علاقه‌ات به حافظ بیشتر از سعدی شد؟ یا چگونه فلسفه غرب بیش از فلسفه شرق بر دلت نشست؟

اینها همه سوال‌های تصریحی هستند که مستقیماً از دیگری می‌پرسیم.

اما سوال‌ها می‌توانند تلویحی باشند. به این معنا که آنها را مستقیماً از دیگری نمی‌پرسیم. اما آن سوال‌ها را گوشه‌ی ذهن خود نگه می‌داریم و بر اساس آن سوال‌ها وارد تعامل با طرف مقابل می‌شویم.

این نوع سوال‌ها، باعث می‌شوند بخش‌های زیادی از اطلاعات غیرضروری دریافتی مغز ما حذف شوند و بخش‌های دیگری پررنگ‌تر شده و در ذهن ما ثبت شوند و باقی بمانند.

اشتباه نیست اگر بگوییم، چشم پاسخ سوالی را می‌بیند که ذهن ابتدا آن را پرسیده باشد و گوش، پاسخ سوالی را می‌شنود که ابتدا ذهن آن را مطرح کرده باشد.

البته لایه‌ی دیگری از سوال پرسیدن هم قابل تصور است و آن، سوال‌هایی است که به شکل ناآگاهانه در وجود ما شکل می‌گیرند و رشد می‌کنند.

تخم این سوال‌ها را – خوب یا بد – والدین و جامعه و مدرسه، در نهاد ما می‌کارند و به تدریج، چنان در وجود ما رشد و ریشه می‌کنند که گاه نمی‌توانیم بین آن سوال‌ها و خودمان، مرزی قائل شویم. حتی اگر از ما بخواهند که برخی از آن سوال‌ها را کنار بگذاریم، مقاومت می‌کنیم. چون احساس می‌کنیم با این کار، تصویری که از خود در خود داریم آسیب می‌بیند و محو می‌شود.

از هر کسی چه بپرسیم؟

فرصت زندگی محدود است و تعداد تعامل‌ها محدودتر.

پس ظاهراً کسی مسیر زندگی را – با هر متر و معیاری که خود می‌پسندد و تعریف می‌کند – بهتر و سریع‌تر و کم‌هزینه‌تر می‌پیماید که بسته به آنچه می‌جوید، سوال‌های بهتری بپرسد.

سوال بهتر پرسیدن کمی کلی‌ است. باید دقیق‌تر بگوییم:

در مواجهه با هر فرد یا رویداد یا نهاد یا مجموعه‌ای، بهترین سوال (یا سوال‌هایی) که می‌شود پرسید چیست.

از بین رویدادها و نهادها و مجموعه‌ها و انسان‌ها، اینجا فقط در مورد انسان‌ها می‌نویسم.

انسان‌ها متنوع هستند و سوال‌ها هم متنوع.

اما دلم می‌خواهد برخی از سوال‌هایی را که از برخی  از انسان‌ها می‌توان پرسید در اینجا فهرست کنم. مطمئنم که شما سوال‌های بیشتر و بهتری دارید که به فهرست من بیفزایید:

 از بعضی انسان‌ها باید تکنیک پرسید. چکار کردی که چای تو خوشمزه‌تر از چای من شد؟ چه کردی که موتور خراب خودروی من استارت خورد؟ چگونه نامه‌ای بنویسم که زودتر به من وام بدهند؟ چگونه گریه کنم که دل شریک عاطفی‌ام به درد بیاید و گذشته‌ام را بر من ببخشد؟

 از بعضی انسان‌ها باید خاطره شنید. بعضی از انسان‌ها، مخزن خاطراتند. غنای این مخزن، چندان هم که در نخستین نگاه به نظر می‌رسد، به سن و سال ربطی ندارد. بعضی‌ها را انگار برای تبدیل کردن اتفاق‌ها و رویدادها به خاطره‌ها و داستان‌ها ساخته‌اند. آنها می‌توانند رویدادی را که هرگز برای تو اتفاق نیفتاده، چنان تعریف و تبیین کنند که به بخشی از خاطراتت تبدیل شود. این کار می‌تواند تلخ یا شیرین، خوب یا بد باشد. اما اگر این سوال را از فرد درستی پرسیده باشیم، پاسخ آن می‌تواند بخشی از مسیر زندگی را کوتاه‌تر یا لااقل هموارتر کند.

 از بعضی انسان‌ها باید کلمات کلیدی پرسید. شاید خوب حرف نزنند. شاید اصلاً حرفی نداشته باشند که بزنند. شاید دنیایشان دورتر از دنیای ما باشد. اما چیزی دارند که ممکن است دیگران نداشته باشند. آنها خدایان کلمات کلیدی هستند. اسم‌های اعظم را می‌دانند. نه الزاماً در راه آسمان. که حتی در مسیر زمین.
دوران دبیرستان، برای یکی از دانشجویان ارشد دانشگاه – که فارغ‌التحصیل مدرسه‌ی خودمان بود – کار می‌کردم. یک بار به من گفت: محمدرضا سه علم هست که اگر برایشان وقت بگذاری، زندگی برایت شیرین‌تر می‌شود. سه علم دیگر هم هست که در ابتدا جذابیت و جذبه‌ی فراوان دارد. اما تو را به جهانی خسته‌کننده و تاریک می‌برد. این شش تا را برایت می‌نویسم. یادگاری نگه دار. آن برگه را به عنوان یادگاری جدی گرفتم؛ اما محتوایش را به فراموشی سپردم. امروز – که آن برگه را در جستجوی کاغذهای قدیمی پیدا کردم – یادم افتاد که چه چیزی را در کجا شنیدم و چگونه فراموش کردم (و همین شد که ترغیب شدم این حرف‌ها را اینجا برایتان بنویسم).

 از بعضی باید نقشه راه خواست. آنها شاید همراه خوبی نباشند اما می‌توانند نقشه راه را برایمان ترسیم کنند. بگویند از کجا باید شروع کرد. در مسیر، چه منزل‌گاه‌هایی وجود خواهد داشت و سرمنزل نهایی، چگونه جایی است.

 از بعضی، تنها باید جواب خواست. گاه زندگی، فرصتی پیش روی ما قرار می‌دهد تا در حضور کسانی قرار بگیریم که پخته‌تر و عمیق‌تر از ما هستند و در مسیری که ما رویای پیمودن آن را داریم، راهِ بسیار پیموده‌اند. از اینها می‌شود پاسخ خواست. پاسخی که مستقیم و هضم نشده، به ما داده شود، خوراک خوبی نیست. اما نشانه‌ی خوبی است. می‌تواند کمک کند تا راه را گم نکنیم. درست مانند کسی که می‌گوید سه بار که دور آن کوه پیچیدی، سنگی بزرگ و لایه‌لایه را خواهی دید. این نشانه نمی‌تواند ما را به مقصد برساند. اما می‌تواند کمک کند که در میانه‌ی راه، از درستی و نادرستی مسیری که آمده‌ایم مطمئن شویم. خصوصاً اگر به چشم و ذهن آن کس که این جواب‌ها را می‌داند، حتی بیش از چشم و ذهن خویش اعتماد داشته باشیم.
این نوع افراد، حرف‌شان حتی فراتر از نقشه‌ی راه است. شاید بتوان گفت محک و معیارِ سنجشِ راه از بیراهه است. اگر چه دیدن و یافتن و هم‌کلامی با اینها،‌ قاعدتاً علاوه بر وقت، به بخت هم نیاز دارد.

 از بعضی هیچ سوالی نباید پرسید. کسانی که داشته‌شان، سوال است. کسانی که ذهن‌شان بیش از آنکه انباشته از پاسخ‌ باشد، انباشته از سوال است. آنها می‌توانند سفره‌ای از سوال‌ها را پیش روی ما پهن کنند و با سوال‌هایی که به ما می‌آموزند، ما را به کشف دنیاهای جدید دعوت کنند. آنها فرصتی در اختیارمان قرار می‌دهند تا توشه‌ای از سوال‌ها برگیریم و در مسیر زندگی، به دنبال دیگرانی بگردیم که پاسخی برای آن سوال‌ها دارند. یا شاید؛ نقشه راهی برای رسیدن به آن پاسخ‌ها.

 از بعضی دیگر هم هیچ سوالی نباید پرسیدکسانی که دانسته‌هایشان، پاسخی به هیچ سوالی نیست و حرف‌ها و دانسته‌هایشان جز باری بر مغز و جان ما، چیزی اضافه نمی‌کند. و چقدر این گروه، در حال رشد و زایش هستند. شاید باید هر کسی را که برای نخستین بار دیدیم، در این گروه قرار دهیم و بعد منتظر بمانیم تا اثبات کند به گروه دیگری تعلق دارد.

امروز که گذشته را مرور می‌کنم، به خوبی می‌بینم که در پرسش‌هایم چه فرصت‌‌سازی‌ها و فرصت‌سوزی‌هایی داشته‌ام.

بیشتر سوال‌هایی که برایم مهم بود را از بیشتر انسان‌هایی که می‌توانستند در مسیر زندگی‌ام مهم باشند، پرسیده‌ام.

اما آنچه گاهی برایم تاسف می‌آورد این است که گاهی، در انتخاب اینکه چه سوالی را باید از چه کسی پرسید، هوشمندانه عمل نکردم.

هوشمندانه را هر جور که می‌خواهید تعریف کنید. تعریف من این است که امروز، سوال‌های درستی که از انسان‌های نادرستی پرسیدم، بخشی از حسرت‌های زندگی‌ام را می‌سازند.

+47

  

رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *